گل پسر من علي گل پسر من علي ، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 11 روز سن داره
محمد سبحان گلممحمد سبحان گلم، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 11 روز سن داره
مجتبی جانممجتبی جانم، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 11 روز سن داره

♥♥♥خود عشق♥♥♥

مرد کور

1392/11/3 12:29
نویسنده : مامان پسملا
200 بازدید
اشتراک گذاری

 

روزی مردی کور روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود،روی تابلو خوانده میشد:(من کور هستم،لطفا کمک کنید.)

روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت،نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.

عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید،که بر روی آن چه نوشته است؟

روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.....

مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

                    امروز بهار است،ولی من نمیتوانم آنرا ببینم!!

نتیجه:

وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید،استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد.

باور داشته باشید هر تغییر،بهترین چیز برای زندگی است.

((حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است....لبخند بزنید!))

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

آیسان مامان ماهان
7 بهمن 92 9:13
چه داستان خوبی،چقدر آموزنده........ممنون دوست خوبم
معراج جون
10 بهمن 92 20:23
موضوع خیلی جالب و پند آموز بود ممنون